زندانی افکار خویش
  
 در باره  زندگی ،کار ،اندیشه هایم و عمری که به سرعت میگذرد
 
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 14 تیر ماه سال 1387
چونم داره میلرزه موقع صحبت کردن کلمات رو گم میکنم.دچار لکنت میشم. چونه ام خسته میشه. تو دلم اشوبه و دچار لرزش دست و عدم تعادل شدم.فکرم به چیزی جز حسی که دارم در این لحظه واکنش نشون نمیده.
پرخاشگر و به شددت تمایل به انزوا.
در موقع تنهایی دارم نقشه میکشم.
اول این کارو میکنم بعد این بعد این. هزینه های و سختی هاش رو محاسبه میکنم و واسه بدترین حالت خودم رو اماده میکنم.
وکیل گرفتم.برنامه های نمایشگاه رو ردیف کردم تا برج 9 یا 10 تحویل میدم که اگه یه وقت زندان یا مشکلی تو این مایه ها پیش اومد از این طرف ضرر نکنم.
تمام این پیش بینی های منطقی در رابطه با تصمیمی کاملا غیر منطقی (به مفهوم عام) هستش.
اتفاقی که باعث شده من رفتاری کاملا غیر معمول داشته باشم از اونجایی ناشی میشه که امنیتی که داشتم به بدترین شکل ممکن تهدید شد.
در این حالت واکنش اولیه عصبانیت و انکاره. وقتی سعی میکنی جوابی پیدا کنی که چرا این کارو با من کرد در حالی که فلان و بهمان اینا به جای جواب مواجه میشی با سکوت و قایم شدن پشت دیگران. اولی رو کنار میزنی دومی و بعد حالا نوبت سومی. این حالات تا اونجا پیش میره که بشینیم تنها در باره اش صحبت کنیم. من اصلا تحمل مداخله دیگری رو در رابطه ام ندارم.
باید امنیتی که از من دزدیدی رو برگردونی. بابت اعتمادی که اسیب دیده تاوان بدی نه اینکه قایم بشی.
چون من از سوارخ موشم میکشمت بیرون تا شاید اینطوری اروم بشم.
بدون ارامش من به تو هم اجازه نمیدم زندگی عادی و ارومی داشته باشی.
چیزی که خراب کردی رو باید درستش کنی.

خدایا به من و اون رحم کن.

 
چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387
از روز مادر متنفرم.
با تمام وجودم متنفرم.
متنفرم!

 
دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387
همیشه معتقد بودم در ارتباط با دخترا تا زمانی که به اون نقطه دلخواه نرسیدم(از نظر شرایط مالی و اجتماعی خودم) به دنبال رابطه طولای مدت نباشم. کما اینکه اکثر روابطم به سال میکشید.
پارسال این روزها با سایه بودم.
راستش رو بخوای داشتم به یه رابطه طولانی مدت و بعد ازدواج فکر میکردم.
اونقدر دوستش داشتم که سیاسیت و حساب کتاب به کار نبرم.
سایه هم تقریبا این گونه بود.
یه چیزی
مدام همذات پنداری عجیبی با مارلون برندو در فیلم اخرین تانگو در پاریس داشتم.
همه چی داشت خوب پیش میرفت. ساخت دوتا نمایشگاه به اتمام رسیده بود.مسائل حقوقی و مالی خانواده(مدیریت) یواش یواش تحت سلطه ام میومد. وزنم نزدیک به 70 رسیده وبود و از تناسب خوبی برخوردار شده بودم.
اما همه چی تموم شد.به بدترین شکلی که ممکن بود. من تو گند زدن به تموم کردن رابطه چنان سنگ تمومی گذاشتم که خودمم باورم نمیشه این رفتار ها از من سر زده باشه.
الان با یه شرت ابی پشت سیستم تو نمایشگاه نشتم و مدام کلنجار میرم با خودم که اینجا دارم چه غلطی میکنم.
من جز دسته ادم هایی هستم که یاد نگرفته از زندگی لذت ببره.
نه خسته ام نه ناراحت نه مشگلی هست.
دارم یاد میگیرم تظاهر به شاد بدن رو.

 
سه شنبه 14 خرداد ماه سال 1387
سال پیش این روزها از بوسیدن سر انگشتانی لذتی بردم که ناب بود. تمام حسم جریان داشت عجیب شاد و آروم بودم.
امسال فراریم از آغوشی یا اگر رضا دهم به حکم وظیفه ای(تمکین؟) در ارتباط با پارتنرم است.
انتخابش نکرده ام فقط مقاومت نکردم.
حس بدیست از اینکه جنگجو باشی بی آنکه حریفی برای رزم یا شریکی برای بزم داشته باشی.
بدتر ان است که دلیلی برای منفعل نبودن نداشته باشی.
---
پ.ن به ثبات مالی خوبی نزدیک شده ام. بیش از این نمیدانم.

 
سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
وسوسه ای دارم.
تجدید رابطه ای تمام شده از 5 سال پیش.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 52670


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
متولد تیرماه ۱۳۶۱ هستم.به دنبال شناختم، اینکه چه میکنند و چرا چنین میکنند و هزاران چرای دیگر که اکثرا بی جوابند.
اولین هدفم خودسازیست و بعد ساخت دنیای بهتر برای خودم و دیگران
شناسنامه کامل من...
تماس با من